غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

269

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بصوب قلعهء ارخيان گريخت و روز ديگر پادشاه شجاعت سير او را تعاقب فرموده در يك فرسخى ارخيان منزل غرفه عنكان را بمعسكر گردانيد و قرب چهل روز آن منزل محل نصب شادروان پادشاهى بود و تنبل در ارخيان ثبات‌قدم نموده ابواب مطاوعت بر روى روزگار خود نگشود و در آن اثنا سيد يوسف كه مقدم مردم فجم بود و بواسطه وفور خيل و حشم و كثرت دينار و درم از مرتبهء كلانترى آنقوم پاى بر سرير سرورى نهاده داعيه عمارت و سرورى داشت قاصدى نزد تنبل فرستاد او را بسلوك طريق موافقت و حركت بجانب ارخيان نويد داد و پادشاه با دين و داد برين مراسله اطلاع يافته متوجه منزل سيد يوسف گشت تا او را از امداد تنبل مانع آيد و از يك فرسخى ارخيان شب درميان به پشتخاران رفته خاطر انور متوجه تسخير آنحصار شد اما قبل از آنكه آن مهم سامان يابد سلطان احمد تنبل در خدمت ميرزا جهانگير به آن قلعه درآمد و پادشاه به ترتيب اسباب قلعه‌گيرى فرمان داد در آن اثنا على دوست و قنبر على سلاح كه كاخ تبت ايشان از خاك و آب عذر و نفاق تغيير يافته بخلاف رضاء پادشاه مظفرلوا قاصدان بقلعه فرستاده سخن مصالحه درميان انداختند و ميرزا جهانگير و تنبل از ايشان ممنون گشته به ترتيب مقدمات آن مهم پرداختند چون پرتو شعور پادشاه مؤيد منصور بر تدبير آن دو امير افتاد باطنا انكار مينمود اما بحسب ظاهر ملتمس ايشان را شرف اجابت داد زيرا كه على دوست و قنبر على آنقدر اعتبار و اقتدار يافته بودند كه در آنزمان پادشاه را قبول مقتضاى رأى ايشان ضرورت بود و قواعد مصالحه برين نهج موكد شد كه از آب خجند تا اخسى متعلق بجهانگير ميرزا باشد و ولايات اندجان با توابع و مضافات مخصوص بديوان پادشاه خجسته‌صفات گردد و تنبل و اتباع او هرگاه كوچ‌هاى خود را از اوزكند بيرون برند آن ولايات را نيز به تصرف نواب پادشاه كامياب گذارند و بعد از قرار مهمات فرغانه و استمالت خويش و بيگانه هردو برادر بموافقت يكديگر لشگر بسمرقند كشند و هرگاه آن بلده فردوس‌مانند را تسخير نمايند پادشاه كشورگير آنجا بر سرير خلافت مصير نشسته تمامى ولايات فرغانه را بميرزا جهانگير مسلم دارد آنگاه ميرزا جهانگير و تنبل از قلعه بيرون شتافته ملازمت پادشاه بلندمحل دريافتند و باصناف الطاف و انواع اعطاف مفتخر و مباهى گشته عنان توجه بجانب اخسى تافتند و پادشاه مانند جوهر جان كه بدرج غالب درآيد باندجان خراميد . خليل برادر تنبل و ساير گرفتاران را از قيد نجات داد و خلع فاخره پوشانيده نزد جهانگير ميرزا فرستاد و جهانگير ميرزا نزد طغائى بيك و محمد دوست و على دوست و باقى خدام موكب پادشاهى را كه مقيد داشت جامه‌ها عنايت نمود و شرف رخصت ارزانى فرمود بعد از آن على دوست بوفور خيل و حشم و كثرت نوكر و خدم مغرور شده علم نخوت و جبروت مرتفع گردانيده عظمت و بادبروت او از حد وعد گذشته مهمات سركار پادشاهى را بىوقوف نواب بفيصل مىرسانيد بلكه مقرب آنحضرت را بخلاف رضاء پادشاه ستوده اوصاف اجازت داد كه بهرطرف خواهد توجه نمايد و ابراهيم سارو و ويس لاغرى را بيجهتى مواخذه و مصادره نموده حكم كرد كه ايشان نيز در آستان خلافت‌نشان نباشند و اين معانى بر ضمير انور بانى مبانى جهانبانى